امشب 3
تاريخ: جمعه 31 فروردین1386
ادامه ۲ تا قبلی و قبلی:
خلاصه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
اگه آدم باهوشی باشی تا ته قضیه رو رفتی.
همه آدما همینطورن. برعکسن. خوبیا رو زود فراموش می کنن و بدیا از یادشون نمی ره. منم حتما همینطورم. لابد نباید توقع داشته باشم.
ولی دیگه خسته شدم از زندگی. این سفر ۲ هفته ای بدون ۲ تا بچه ها بهم نشون داد که بچه ها به من احتیاج ندارن. منم نباشم اموراتشون می گذره. بالاخره به نبود مادر هم عادت می کنن.
دیگه این شونه هام توان تحمل این همه خنجر رو نداه. همه پشت من حرف می زنن. پشتم صفحه می زارن.
به خدا یه بارم باورم نشده که می گن مادر شوهرت دوست داره. از بس که را ه به راه به خدا دارم راست می گم راه به راه زخم زبون شنیدم.
میگم. به چسامم اصمینان ندارم. ندارم. دیگه ندارم.

