تبليغاتX
وبلاگ یه آدم کاملا معمولی!

امشب 2
تاريخ: جمعه 31 فروردین1386
ادامه قبلی:

مامان من با خانواده ای ازدواج کرد عجیب. ممکنه از لحاظ برخورد اجتماعی کمبود هایی اونم بی غرض داشته باشن ولی از لحاظ انسانی آسمانی. مادر بزرگ من که می شه مادر شوهر مامانم و خانوادشون اینطورین که اگه مثلا مامان من تو خونشون وایسه ظرف بشوره "شرمنده" می شن. به خدا راست می گم.

حالا بسطش نمیدم همین برام کافیه. اون وقت من با یه همچین دیدی نسبت به فامیل شوهر ازدواج کردم.

خدا رو شاهد می گیرم که تا حالا یک بار نشده تو روی مادر ششوهرم وایسم و باهاش تند صحبت کنم. خدا رو شاهد می گیرم. در صورتی شوهرم تا حالا شده که تو روی مامان وایساده و تند صحبت کرده و جواب داده. من گفتم مادر شوهرم بزرگتره احترامش واجبه. و خدا می دو نه که تو این ۸ سال چیا که نشنیدم. از ۱۰۰ هزار بار سرکوفت سر جاهازم که خدا رو شاهد میگیرم راست میگم. که یه موردش همین امشب بود دوباره. سه چهار بار خدا میدونه ۳  ۴ بار گفتن فلانی گفته خونه هر اندازه باشه ما هم همون قدر جاهاز می دیم. ما هم به آقای ... گفتیم شما خونه هر قدر بگیرین ما پر می کنیم. خودشون خونه اینطور گرفتنو ... ( خالا ۲ جفت قالیچه خدود ۴ متری رو رو دست پسراشون گذاشتن که باید بدین!!!) ما مجبور شدیم فرش اشو کوچیک کنیم و ... . چی بگم. این نمونه امشبش بود تا دلتون بخواد. خدا می دونه!

سر اینکه چرا من تلویزیون نداشتم. اوایل بارها و بارها و بارها سرکوفت زدن. سر برنامه های خریدشون و چیزای دیگه.

میگن به موقعیتت نگاه کن. خودتو با دختر ما مقایسه نکن. در صورتی که خواهر من هم که موقعیتش قاعدتا مثل من بود تمام وکمال براش گذاشتن. از خرید مفصل عقد و خرید لباس عروس و جواهر و ... . اون وقت امشب به من می گن: ... حالا مثلا خواهرت بیاد بگه برای خواهرم اینطور کردن چرا برامن نکردن (در راستای خودتو مقایسه نکن) ... اون وقت من باز به خاطر حس خریت و یا همون احترام نگفتم باب خواهر من عمرا اگه این حرفا رو بزنه!! چون سنگ تموم براش گذاشتن.

خسته شدم.

ادامه داره.

 

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo