جیگرم آتیش گرفته. تورو خدا یکی بیاد یه گالن آب بریزه رو دل من. دیگه هیچی به من راه نداره. من دیگه خودمم و خودم. دیگه تو خلوتم فقط خودمم. ای خدا باور نمی کنم. تف به این آدما که به خاطر منافع پوچ خودشون و چیزهای بی ارزش "انسانیت" رو "له" می کنن.
به خدا دیگه به چشمام هم اعتماد ندارم. واقعا به چشمام هم اعتماد ندارم.
تف به این دنیا. تف به این آدما. همه گرگن. همه. همه گرگن تو لباس بره! به خدا. دیگه من به آدما اصمینان ندارم. هیچکی. هیچ کس. تو این دنیای خودم خودمم و خدام. همین.
طرف داره می ترکه از حسادت از موقعیت آدم کلی اظهار مسرت می کنه. بعد پشت سرت زهر خودش رو می ریزه.
امشب در عرض "یک" دقیقه "تمتم" شیرینی اون سفر رویایی از دماقم در اومد. به خدا. یعنی انگار خیلی قدیما یه خواب مبهمی دیده بودم و حالا هم هیچ.
شنیدم بدجوری از پشت خنجر خوردم. به چه عمقی!!
خدایا چرا من اینقدر "خوبم". چرا اینقدر با آدما "خوب" تا می کنم. به خدا وقتی داشتم می شنیدم که چه جوری از پشت خنجر خوردم بازم نتونستم بدگویی کنم. خدایا چرا منو گرگ نیافریدی.
به خدا دلم خیلی پر. اشکال نداره چاره ای ندارم باید خالیش کنم. نمی تونم. دارم به چاهم می گم. الحمدلله خواننده که ندارم. می شه برا خالی شدن خودم. البته اگه همه مطالب نپره!!!!!!!!!!!
گفتم. پرید. خوب شد کپی کردم.
برا اینکه دوباره نپره دو سری می نویسم. بقیه اش رو تو پست بعد.

