
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمی ترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد.
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای 3000 متری بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم. راستی تو در مورد پسرت چی داری تعريف كنی؟
چهارمی گفت: پسر من همجنس باز شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص همجنس بازها كار ميكنه. سه تای ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نيستم. اون پسر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای 3000 متری هديه گرفت!


درس نهم: يه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: اوه! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب... اين خيلی رمانتيكه. ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد. بنابراين خيلی متاسفم عزيزم... آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه 30 سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!
نتيجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند! 
درس دهم: يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!
نتيجهء اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش! 
درس یازدهم: آقای خونه از محل کارش تلفن میزنه به خونه ش...
- سلام دخترم. می تونی گوشی رو بدی دست مامانت؟
- سلام بابا جون. نه. مامان الان با عمو فرانك طبقهء بالا توی اتاق خواب هستن.
- چی؟! ولی... ممممم... تو كه عمو فرانك نداری عزيزم.
- چرا... دارم! عصر وقتی تو رفتی سر كار اومد اينجا و با مامان رفتند توی اتاق خواب.
- ببين دخترم ، بيا يه شوخی با اونا بكنيم... برو پشت در اتاق خواب ، در بزن و بلند بگو بابا اومده خونه!
- باشه بابا جون.
- (بعد از چند دقيقه): من همون كاری كه گفتی رو انجام دادم بابا جون.
- خب ، چه اتفاقی افتاد عزيزم؟
- مامان يهو جيغ كشيد و از روی تختخواب پريد پايين و دويد طرف پله ها. ولی پاش ليز خورد و از پله ها پرت شد پايين. حالا اصلا" تكون نميخوره.
- خب... عمو فرانك چی شد؟
- اون هم از پنجرهء پشتی پريد توی استخر. ولی مثل اينكه يادش رفته بود كه تو آب استخر رو هفتهء پيش خالی كردی. حالا افتاده كف استخر و ديگه تكون نميخوره.
- (بعد از يه مكث طولانی): استخر؟!!! ببينم ، اونجا شمارهء 7039-597 نيست؟!
- نه!
- اوپس! ببخشيد ، اشتباه گرفتم!
نتيجهء اخلاقی: هيچوقت از پشت تلفن قضاوت نكن!


