بعضی وقتا با خودم می گم "خدا بگم چی کار کنه اونی رو که پول رو اختراع کرد." ولی انصافا بی خود می گم. چون یاد اون کارتونه می افتم که ماجرای اختراع پول رو نشون می داد و یادم می افته که چقدر برای اون مرده سخت بود تهیه اونی که می خواد. اون وقت می گم: " . . . " نمی دونم چی بگم.
ولی من دوست دارم از پولم لذت ببرم. زیاد اهل قایم کردن پول نیستم. مختصر، برای مبادا. دوست دارم از پولم "تا زنده هستم" لذت ببرم. اونی رو که می خوام بخرم (به فتح خ) اونی رو که می خوام بخورم، اونی رو که می خوام بخرم و بپوشم. کسی کاری به کارم هم نداشته باشه.
همسری دارم دست و دل باز و به قول معروف لارژ. اما تو بعضی چیزا الکی گیر میده. البته یه مقداری بر می گرده به تربیت خانوادگی. در هر صورت، حالا آقای مهربون بیا و در این زمینه کوتاه بیا.
آخه من درکش نمی کنم. منظورش رو نمی فهمم. هضمش برام ثقیله!
چرا؟ به شما که نمی خوام فشار بیارم. برا چی فشار روحی؟؟!!
چی بگم!! دوست دارم لذت ببرم. شایدم بر می گرده به اون حرفش که گفت من منزوی شدم؟! دوست دارم خودم با خودم کیف کنم؟! نمی دونم. چی بگم؟!!
پول؟؟!! نه!!
مگن خدا روزی رسونه. درسته؟! بله درسته. پس چرا برای خرید نون میریم سراغ نونوا و از او نون میخوایم. پس ما میتونیم مشرک باشیم!!
هستیم؟!! ![]()
یکی sms زده بود که:
خطهای منتهی به قلبت اشغاله (با کسر الف). آزادشون کن شاید خدا پشت خط باشد.
خدایا! چرا تو راهشو بهم نشون نمی دی؟ چرا منم مثل خیلی ها که دستشونو گرفتی و از چاه بیرون آوردی، بکشی بیرون؟! هان؟ چرا؟!!
امیدوارم کسی به درد من مبتلا نشه! یا اگه شد خیلی فوری بیرون بیاد. چجوری میشه بعضی ها "اینقدر" امیدوارند؟
.
.
.
شاید یه کاری کردم. البته کار خیلی خوبیه از نظر خودم. حالا میگم:
دبیرستان که می رفتم، سال سوم معلمی داشتم که یه روز سر کلاس یه کار جالب یادمون داد! گفت: بچه ها هر وقت مشکلی داشتین، مساله ای داشتین، درد دلی داشتین، نامه بنویسین. برای کی؟ امام زمان. نامتون رو بذارین تو جانمازتون. اولین حسنش اینه که خودتون آروم میشین. دومین حسنش اینه که چون امام زمان صاحب زمان ماست دستش بازه. با ما فرق داره. مطلبتون بهش می رسه، مثل اینکه باهاش حرف بزنیه. اون وقت می تونین ازش کمک بخواین. بهش اطمینان کنین.
خلاصه، منم از اون به بعد این کار رو امتحان کردم. هر وقت دلم گرفته بود، هر وقت مشکلی داشتم و خلاصه هر مطلبی که بود. یه دفتر برداشته بودم، شده بود دفتر نامه های من به امام زمان. خیلی خوب بود. اون موقع ها که نامه می نوشتم براش، قشنگ حسش می کردم. با من بود. بهش اطمینان کرده بودم. معلممون گفته بود: نامه اعمال آدما دوشنبه پنجشنبه ها دست امام زمان می رسه، منم نامه هامو همون روزا می نوشتم.
الان مدتهاست اون کار رو نکردم. یعنی نامه براش ننوشتم. واقعا آدم سردر گم و نفهمی شدم. می خوام بعد نمازم براش دوباره نامه بنویسم. باهاش آشتی کنم و بنویسم. جدی بنویسم. شایدم یه نگاهی به من کرد و مشکلمو حل کرد!
خدایا کمک. خواهش. یه کوچولو.
یه تحول زیبا!
خواهش می کنم. دوست دارم.
هردو واقعا فشار بود بهم. حالا دوباره خسته شدم. نه. نمی خوام.
خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!!
باورم نمیشه. همه این نقشه ها برا حرف کشیدن از من بوده. خدایا آخه این مردم چجوری می خوان اون دنیا جواب تو رو بدن؟؟ بابا پ... خانم آخرتی هم در پیش هست. چقدر دروغ؟؟؟
همین رو بگم که ماجرای گرگ بازی اون بنده خدایی که فکر می کردم نبوده! تهمت زدن بهش برا حرف کشیدن از منِ ساده!! واقعا آدم ساده ای هستم.
" کار خونه برای من یه جور سیر و سلوک عارفانه است. وقتی تنها تمام روز گوشه های خونه رو گرد گیری، کمدها را مرتب و لباسهای رو اتو می کنم به حالت خلسه ای می رسم که فوق العاده است. خصوصا اگر کسی بهم کاری نداشته باشه و تلفن خونه صدای نتراشیده اش بلند نشه دیگه رفتم تو عالم خودم که با هیچ چیز عوضش نمی کنم. بوی تمیزی مستم و برق کف خونه از خود بی خودم می کنه. در همون لحظه هاست که به عمق زندگی نزدیک تر می شم. کار خونه اون هم در چند ساعت مداوم ذهنم رو آروم می کنه و با تمیز کردن کتابها و گوشه کنار میز تحریر و سابیدن لپ تاب و جارو و سابیدن های دیگه فرصتی فراهم می شه تا همه موضوعات و آدمهایی که تو ذهنم برای خودشون راست راست راه می رن رو طبقه بندی کنم و به نتایج عالی در زندگی برسم. " ...
واقعا از این حالتها لذت می برم. حیف که اینطوری نیستم ولی دوست دارم باشم.
آه که هنوز قلبم درد می کنه. حیف. تف به این آدمای گرگ صفت.

