تبليغاتX
وبلاگ یه آدم کاملا معمولی!

نمی دونم چرا؟
تاريخ: دوشنبه 30 بهمن1385
 

لبخند سحرگاهی
داد به جهان آگاهی
به به چه گل زیبایی
دسته گل عطر افزایی

دختر احمد یار محمد "فاطمه" آمد٬ "فـاطمـه" آمد.

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
؟؟
تاريخ: دوشنبه 30 بهمن1385

"حسادت" از نوع زنانه اما٬ "کودکانه".

 

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
چشمانش
تاريخ: دوشنبه 30 بهمن1385
چشمان التماسگر کودکی که با "زل" زدن به مادر از او می پرسه: "مامان منو دوست داری؟"     آه
نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
اینجا
تاريخ: دوشنبه 30 بهمن1385

اینجا چراغی روشن نیست. اینجا "سکوت"٬ مرگبار است. اینجا "امید" به قیمت جان عرضه می شود. اینجا "هدف" نایاب است. نیست. نیست. اینجا شکست هماناست که بود. اینجا شکست تکراری است. اینجا در شکست درسی نیست٬ "هیچ درسی".

اینجا فقط شکست معنا دارد.

 

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
بد
تاريخ: یکشنبه 29 بهمن1385
همون قبلیا.

چیزی ندارم.

چه بد.

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
اگر عمر دوباره داشتم
تاريخ: یکشنبه 29 بهمن1385
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:

«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم.»

از سایت ناصح

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
بانک زمان
تاريخ: یکشنبه 29 بهمن1385

 

از سایت ناصح: 

تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخرشب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود! دراين وقت شما چه خواهيد کرد؟!
البته که سعي ميکنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!
هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم، بانک زمان.
هرروز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد. هيچ برگشبي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده.
و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند.

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد!
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.

ديروز به تاريخ پيوست،
فردا معماست،
و امروز هديه است.

 

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
خود سنجی (به جای دوست سنجی)
تاريخ: یکشنبه 29 بهمن1385

برگرفته از سایت علیرضا ناصح

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
بازم استامینوفن
تاريخ: یکشنبه 29 بهمن1385
بازم:
 
مرگ يعنی لغزش پای حيات
مرگ يعنی زندگی در خاطرات...
نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
موچ
تاريخ: یکشنبه 29 بهمن1385
اینم جالبه٬ بخونید٬ از همونه:

ــ گوشِتو بيار يه چيزی بهت بگم...(مـــــــــــــــوچ!)
ــ چــــــــــی!؟
ــ نشنيدی...!؟..گوشِتو بيار...
نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
مرگ را!
تاريخ: یکشنبه 29 بهمن1385
از همون باز:

می سوزم از اين دورويی و نيرنگ
يکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
يک بوسه جاودانه می خواهم...
 
استامینوفن
نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه 28 بهمن1385
بازم از اون یه نفر:

آدم اگه اراده کنه ميتونه هر کاری بکنه !
بذار منم امتحان کنم.فعلا واسه دستگرمی:اراده ميکنم فردا تعطيل رسمی بشه.

استامینوفن.

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
ابری
تاريخ: شنبه 28 بهمن1385
به قول یکی:

یه صبح تکراری ابری خیلی بهتر از یه صبح تکراری آفتابیه ... .

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
رحم!!!
تاريخ: شنبه 28 بهمن1385
ماهرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان

روز اول که سرشتند زگل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود که آن شد دلشان

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
سر و گریه
تاريخ: شنبه 28 بهمن1385
اینو قبلا یه جا دیگه نوشته بودم.

روی هر سينه سری گريه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع تکيه به ديوار گريست...

از وبلاگ استامینوفن.

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
فقط یه چیز ...
تاريخ: جمعه 27 بهمن1385
شما رو اگه بخوان بفرستن به یه سرزمین خالی از سکنه و بهتون بگن فقط یه چیز می تونین با خودتون ببرین٬ اون چیه؟
نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
ادامه مطلب پایین.
تاريخ: جمعه 27 بهمن1385
درس ششم: يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه. 15 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
 
نتيجهء اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!
 
 
 درس هفتم: چهار تا دوست كه 30 سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمی ترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد.
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای 3000 متری بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم. راستی تو در مورد پسرت چی داری تعريف كنی؟
چهارمی گفت: پسر من همجنس باز شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص همجنس بازها كار ميكنه. سه تای ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نيستم. اون پسر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای 3000 متری هديه گرفت!
 
نتيجهء اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا" در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن!
 
 
 
درس هشتم: توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره.
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط 1000 دلاره. اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره.
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد 2006 رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود. قيمتش 260000 دلار بود.
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری.
زن: عاليه. اوه... يه چيز ديگه... اون خونه ای رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن 950000 دلاره.
مرد: خب... برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن 900000 دلار بيشتر ندی.
زن: خيلی خوبه. بعدا" می بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
 
نتيجهء اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين!
 
 

درس نهم: يه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: اوه! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب... اين خيلی رمانتيكه. ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد. بنابراين خيلی متاسفم عزيزم... آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه 30 سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!

نتيجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!

 

درس دهم: يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش!


 درس یازدهم: آقای خونه از محل کارش تلفن میزنه به خونه ش...
- سلام دخترم. می تونی گوشی رو بدی دست مامانت؟
- سلام بابا جون. نه. مامان الان با عمو فرانك طبقهء بالا توی اتاق خواب هستن.
- چی؟! ولی... ممممم... تو كه عمو فرانك نداری عزيزم.
- چرا... دارم! عصر وقتی تو رفتی سر كار اومد اينجا و با مامان رفتند توی اتاق خواب.
- ببين دخترم ، بيا يه شوخی با اونا بكنيم... برو پشت در اتاق خواب ، در بزن و بلند بگو بابا اومده خونه!
- باشه بابا جون.
- (بعد از چند دقيقه): من همون كاری كه گفتی رو انجام دادم بابا جون.
- خب ، چه اتفاقی افتاد عزيزم؟
- مامان يهو جيغ كشيد و از روی تختخواب پريد پايين و دويد طرف پله ها. ولی پاش ليز خورد و از پله ها پرت شد پايين. حالا اصلا" تكون نميخوره.
- خب... عمو فرانك چی شد؟
- اون هم از پنجرهء پشتی پريد توی استخر. ولی مثل اينكه يادش رفته بود كه تو آب استخر رو هفتهء پيش خالی كردی. حالا افتاده كف استخر و ديگه تكون نميخوره.
- (بعد از يه مكث طولانی): استخر؟!!! ببينم ، اونجا شمارهء 7039-597 نيست؟!
- نه!
- اوپس! ببخشيد ، اشتباه گرفتم!

نتيجهء اخلاقی: هيچوقت از پشت تلفن قضاوت نكن!

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
چند درس از درسهای زندگی:
تاريخ: جمعه 27 بهمن1385
این مطالبو در اینجا یافتم.

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
یه لقمه .... نون حلال!
تاريخ: دوشنبه 16 بهمن1385
داشتم فک می کردم " یه لقمه نون حلال" چقد مهمه تو زندگیه آدما! و دارم اثرات نون مخلوط به خون مردوم خوردن رو می بینم که چطور داره ذره ذره دینِ بعضیا رو آب می کنه.

واقعا تو این دوره زمونه راست می گن که دین داشتن مثل نگه داشتن یه گوله آتیشه تو دست.

بابای خوب و مهربونم دستت رو می بوسم. قربون دستای زحمت کشت که به ما نون حلال دادی. ایشالا که حرمتش رو نگه داریم.

همسر عزیز و با وفا و مهربون و دوست داشتنیم دست تو هم درد نکنه به خاطر زحمتات. دارم تو اون رشته های سفید شده موهات زحمتاتو می بینم.

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
خداحافظ
تاريخ: دوشنبه 16 بهمن1385
چه سوت و کوری شدیم ما!!!

مطلب هم ندارم. ژس خداحافظ فعلا.

نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
دل و دماغ!
تاريخ: شنبه 14 بهمن1385
خواننده وبلاگم از اینترنت محرومه و منو از دل و دماغ انداخته!!! 
نوشته شده توسط نقش قلم | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo