تبليغاتX
وبلاگ یه آدم کاملا معمولی!

وبلاگ یه آدم کاملا معمولی!

از نوشتن: وبلاگت قشنگه به من هم سر بزن (تبلیغات) خودداری فرمایید. لطفا خواهش می کنم.


امشب؟

نمی دونم امشب از چی باید گفت؟!

۱۰۰۰ تا (اغراقه!! اغراغه!! اقراغه!!) اتفاق افتاد امروز (دیروز)، عجیب و جالب!!

از خودمه

نوشتم: عکس از خوده! نه من ها. خودم گرفتم!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

بد


اصلا خوب نیستم.

                       "همین"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

تغییر خواهم کرد.


این روز ها باید بیشتر فکر کنم.
این روز ها همانند روز های گذشته همچنان می گذرند.
این روز ها همانند روز های پیش من، یکنواخت هستم.
این روزها چون "سالهای" پیش من یکنواختم.

ولی من خواهان تغییرم. در این وبلاگ همه اش از تغییر سخن گفتم. و ... می گویم.

آنقدر می گویم تا عملی شود.

... و من روزی در اینجا چنین خواهم نوشت. "دیدین گفتم، من بالاخره تغییر می کنم. امروز آن روز است. به من تبریک بگویید."

تغییر

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

عکس از خودمه!


از خودمه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

نظر


نظرتون راجع به این حرف من به دوست وبلاگیم چیه؟

"  لیلی جونم سلام. مهربون خوبی. ممنون از لطفت.
راستش منظورم چیز دیگه بود. خیلی وقت پیشا یکی به من گفت خدا رو زمین یکی رو گذاشته که مثلا مثل دست خودش! یعنی معاونش. اگه یه زمانی تو مشکل گیر افتاده و گرفتار شدی و کسی کاری از دستش بر نمیومد برات از اون بخواه (البته اون می گفت حتی چیزای کوچیک مثل کیف پولم که دوست داری بگیری!! از او بخواه.) یعنی بهش بگو بهترین چیزو برام جور کن. ... و من خیلی چیزایی ک هالان دارم رو از او گرفتم. می دونی کی رو میگم حتما!! آره امام زمان حضرت مهدی رو میگم. باورت نمیشه! ولی امتحانش ضرر نداره! ازش هم خونه بخواه و هم بهش بگو یه خونه ای پیدا کنید که تهش یه چیزی بمونه که یه "4 چرخ" باهاش بخرین.
خبرشو به منم بده.
برا تو و آقای مجنون آرزویه خوشبختی می کنم.   "

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

کدبانو


می گم به http://kadbaanoo.blogfa.com هم یه سر بزنین. ضرر نمی کنید. عضو هم بشین بهتون خبر آپ شدنشو میده!

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

؟؟

می ترسم دوباره شروع کنم و دوباره ولش کنم. چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

... آفرید!

love !

 ... و خداوند عشق را آفرید!

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

دوباره ه ه ه ه !!!!!!!!

سلام من دوباره اومدم.  امیدوارم ببینمتون دوباره همه رو!
+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

وای حال گیری!

از صبح سعی می کنی مثبت فکر کنی و کثبت باشی اونوقت با تمام پیشگیری هایی که می کنی ضد حال اساسی می خوری.

خیلی عصبانی

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

چه حس قشنگیه عکس گذاشتن تو وبلاگ اونم عکسی که موضوعیت داره. شما هم امتحان کنید.

من اینو تو وبلاگ یه مرد امیدوار  دیدم. البته حسشو نمیگم، فعلشو میگم. 

ممنون.

ممول: چقد در عرض چند دقیقه پست گذاشتم؟!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

کدام سخت تر است؟

در راه؟تلفن؟

 

 

 

واقعا کدام سختتر است؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

عجب صبری خدا دارد!!!

خدایا تو خدایی و خیلی مهربون ولی عجب صبری داری!! از دست من چه ها که نمی بینی؟!!

ولی وخلصتم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

ای بابا امروز این بلاگفا (یا شایدم داتک) بلاگفا رو باز نمی کنه!!!

آه ای خدای من

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

دیشب حال خوبی نداشتم. با تمام وجودم عجز خودم رو حس کردم. خــــــــــــــــــــــــــــدا!!!!

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

داره به مامانش تبریک میگه!

مامان خوبم میدونم که هیچ وقت اینجا رو نمی بینی و لی از ته دلم بهت می گم دوست دارم و قدر زحماتتو می دونم.

ببخش که اینقدر با بی فکریام اذیتت کردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

جدیدا دوستدار شدم هی عکس بذلرم. چه جالب؟!!!

i love u

از دیدن این عکس حس قشنگی بهم دست میده. دو کبوتر "شیطون".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

چرا میگي نميشه؟!! ببين:

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

آخی اینجا متروکه شده!!

به زودی باید یه چیزی بنویسم و بذارم. لااقل برا خودم که گاهی به اینجا سر می زنم.!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

خدا

کاش می توانستیم خطوط دلمان را کمتر اشغال کنیم، شاید خدا پشت خط باشد ... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

دخترونه!

این برا خانوما:

مجله اینترنتی دخترونه 

جالبه!

ممول: (یعنی پ.ن البته به شیوه من) خوب بابا جون ... ! یه دونه سادشو. نه جینگولش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

پول؟؟ نه!!

پول!!

بعضی وقتا با خودم می گم "خدا بگم چی کار کنه اونی رو که پول رو اختراع کرد." ولی انصافا بی خود می گم. چون یاد اون کارتونه می افتم که ماجرای اختراع پول رو نشون می داد و یادم می افته که چقدر برای اون مرده سخت بود تهیه اونی که می خواد. اون وقت می گم: " . . . " نمی دونم چی بگم.

ولی من دوست دارم از پولم لذت ببرم. زیاد اهل قایم کردن پول نیستم. مختصر، برای مبادا. دوست دارم از پولم "تا زنده هستم" لذت ببرم. اونی رو که می خوام بخرم (به فتح خ) اونی رو که می خوام بخورم، اونی رو که می خوام بخرم و بپوشم. کسی کاری به کارم هم نداشته باشه.

همسری دارم دست و دل باز و به قول معروف لارژ. اما تو بعضی چیزا الکی گیر میده. البته یه مقداری بر می گرده به تربیت خانوادگی. در هر صورت، حالا آقای مهربون بیا و در این زمینه کوتاه بیا.

آخه من درکش نمی کنم. منظورش رو نمی فهمم. هضمش برام ثقیله!

چرا؟ به شما که نمی خوام فشار بیارم. برا چی فشار روحی؟؟!!

چی بگم!! دوست دارم لذت ببرم. شایدم بر می گرده به اون حرفش که گفت من منزوی شدم؟! دوست دارم خودم با خودم کیف کنم؟! نمی دونم. چی بگم؟!!

پول؟؟!! نه!!

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

مشرک!!!

به مینوی گرامی:

مگن خدا روزی رسونه. درسته؟! بله درسته. پس چرا برای خرید نون میریم سراغ نونوا و از او نون میخوایم. پس ما میتونیم مشرک باشیم!!

هستیم؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

امیدواری آرزوست.

هنوز اون کار رو نکردم. (منظورم پست قبلیه). آخه دنبال پیدا کردن حسشم. شایدم فردا. ۵شنبه هست و من تنهام. البته یعنی همسرم نیست و آزادی فکرم! یه کم بیشتره. 

 یکی sms زده بود که:

خطهای منتهی به قلبت اشغاله (با کسر الف). آزادشون کن شاید خدا پشت خط باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

کلافه شدم.

عاجز شدم از دست خودم. فایده نداره! به این راحتی ها هم آدم بشو نیستم. عقلم "کار" نمی کنه.

خدایا! چرا تو راهشو بهم نشون نمی دی؟ چرا منم مثل خیلی ها که دستشونو گرفتی و از چاه بیرون آوردی،  بکشی بیرون؟! هان؟ چرا؟!!

امیدوارم کسی به درد من مبتلا نشه! یا اگه شد خیلی فوری بیرون بیاد. چجوری میشه بعضی ها "اینقدر" امیدوارند؟

.

.

.

شاید یه کاری کردم. البته کار خیلی خوبیه از نظر خودم. حالا میگم:

دبیرستان که می رفتم، سال سوم معلمی داشتم که یه روز سر کلاس یه کار جالب یادمون داد! گفت: بچه ها هر وقت مشکلی داشتین، مساله ای داشتین، درد دلی داشتین، نامه بنویسین. برای کی؟ امام زمان. نامتون رو بذارین تو جانمازتون. اولین حسنش اینه که خودتون آروم میشین. دومین حسنش اینه که چون امام زمان صاحب زمان ماست دستش بازه. با ما فرق داره. مطلبتون بهش می رسه، مثل اینکه باهاش حرف بزنیه. اون وقت می تونین ازش کمک بخواین. بهش اطمینان کنین.

خلاصه، منم از اون به بعد این کار رو امتحان کردم. هر وقت دلم گرفته بود، هر وقت مشکلی داشتم و خلاصه هر مطلبی که بود. یه دفتر برداشته بودم، شده بود دفتر نامه های من به امام زمان. خیلی خوب بود. اون موقع ها که نامه می نوشتم براش، قشنگ حسش می کردم. با من بود. بهش اطمینان کرده بودم. معلممون گفته بود: نامه اعمال آدما دوشنبه پنجشنبه ها دست امام زمان می رسه، منم نامه هامو همون روزا می نوشتم.

الان مدتهاست اون کار رو نکردم. یعنی نامه براش ننوشتم. واقعا آدم سردر گم و نفهمی شدم. می خوام بعد نمازم براش دوباره نامه بنویسم. باهاش آشتی کنم و بنویسم. جدی بنویسم. شایدم یه نگاهی به من کرد و مشکلمو حل کرد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

صبرم ...

امروز دیگه از حد گذروندم. مردم از بس عصبانی شدم. از این بد اخلاق تر نمیشد باشم. طفلی بچه ها.  دست خودم نیست. اصلا طاقت ندارم. صبرم تموم شده. درجه تحملم پایین اومده.

خدایا کمک. خواهش. یه کوچولو.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

خدایا خداوندگارا! تو قادر متعال عظیم مهربان می تونی. ۱۰۰٪ می تونی. اگه نتونی که ... . استغفر الله. پس اون قدرت زیبایت رو بهم "بازهم" نشون بده:

یه تحول زیبا!

خواهش می کنم. دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

خسته ام. از لحاظ روحی خسته ام. خدایا! چرا؟! بعد از مسافرتمون ۲ تا اتفاق بد افتاد که خسته ام کرد. حالگیری خودم و حالگیری شوهرم.

هردو واقعا فشار بود بهم. حالا دوباره خسته شدم. نه. نمی خوام.

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

اون شب 1

وای خدای من مغزم داره سوت می کشه! یعنی اگه ....م  رئیس جمهور می شد ایران از انگلیس جلو می زد به خدا.

باورم نمیشه. همه این نقشه ها برا حرف کشیدن از من بوده. خدایا آخه این مردم چجوری می خوان اون دنیا جواب تو رو بدن؟؟ بابا پ... خانم آخرتی هم در پیش هست. چقدر دروغ؟؟؟

همین رو بگم که ماجرای گرگ بازی اون بنده خدایی که فکر می کردم نبوده! تهمت زدن بهش برا حرف کشیدن از منِ ساده!! واقعا آدم ساده ای هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  | 

؟؟؟

یکی از کسایی که وبلاگ می نویسه و من مشتری نوشته هاشم نوشته:

" کار خونه برای من یه جور سیر و سلوک عارفانه است. وقتی تنها تمام روز گوشه های خونه رو گرد گیری، کمدها را مرتب و لباسهای رو اتو می کنم به حالت خلسه ای می رسم که فوق العاده است. خصوصا اگر کسی بهم کاری نداشته باشه و تلفن خونه صدای نتراشیده اش بلند نشه دیگه رفتم تو عالم خودم که با هیچ چیز عوضش نمی کنم. بوی تمیزی مستم و برق کف خونه از خود بی خودم می کنه. در همون لحظه هاست که به عمق زندگی نزدیک تر می شم. کار خونه اون هم در چند ساعت مداوم ذهنم رو آروم می کنه و با تمیز کردن کتابها و گوشه کنار میز تحریر و سابیدن لپ تاب و جارو و سابیدن های دیگه فرصتی فراهم می شه تا همه موضوعات و آدمهایی که تو ذهنم برای خودشون راست راست راه می رن رو طبقه بندی کنم و به نتایج عالی در زندگی برسم. " ...

واقعا از این حالتها لذت می برم. حیف که اینطوری نیستم ولی دوست دارم باشم.

آه که هنوز قلبم درد می کنه. حیف. تف به این آدمای گرگ صفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت   توسط نقش قلم  |